#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_389

- حواسم هست.

شاهین دور و اطرافش را پایید. جز نگهبان‌ها کسی نبود. معین و سهند در اتاق‌شان بودند. بقیه هم دنبال کارشان. فرشته را بلند کرد و سمت اتاق خود کشاند و گفت:

- آماده شو.

- چی؟

شاهین لباس خودش را در آورد و گفت:

- منظورم اینه.

- آخه... آخه...

- زود باش.

- شاهین؟

- درد و شاهین. سریع آماده شو.

- ولی... من... من...

- تو چی؟

- ماهانه‌ام.

- برام مهم نیست.

- خواهش می‌کنم.

ولی شاهین بی رحمانه در را از داخل قفل کرد و شیشه شراب را از روی میز برداشت و لاجرعه سر کشید.

- آماده می‌شی تا آماده‌ات نکردم.

- شاهین؟ خطرناکه برام. لطفا درک کن.

اما، شاهین سمت یخچال رفت، و هر چه شراب بود را خورد، دهانش بوی الکل گرفته بود و تماماً مست شده بود، فرشته را روی تخت پرت کرد و لباسش را در تن پاره کرد و پر از عطش و خواستن، سمت فرشته حمله ور شد و رویش خیمه زد، و دندان محکمی از گردن فرشته گرفت.

- آخ. شاهین تو رو خدا.

ولی شاهین با بی رحمی هر چه تمام‌تر، دیوانه وار و م*س*ت جسم او را در آتش کشید.

romangram.com | @romangram_com