#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_388
امیر بغض مردانهاش را در درون بخیه زد و برای آن که سوهان روح او نباشد، گفت:
- باشه.
ولی ندانست اردلان غصه او را در دل کاشته است. اردلان هم لب زد.
- آفرین.
اردلان خم شد و سر پانسمان زدهی امیر را بوسید و بعد ایستاد و گفت:
- فعلا.
- فعلا.
اردلان با قدمهای استوار از بخش بیرون رفته و از بیمارستان خارج شد و سمت آگاهی رفت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرشته کنار شاهین نشسته بود و دستش را دور گردن او حلقه کرده بود. نگاهی به دور و اطراف انداخت و رو به شاهین گفت:
- شاهین؟
- بله؟
- چرا این دختره به جای این که شکنجه بشه همش داره استراحت میکنه و تقویت میشه؟
- مُردهاش به دردم نمیخوره.
- یعنی چی؟
- یعنی وقتی همه چی اوکی شد. با سیزده نفر دخترا میفرستمش پیش شیخهای عرب.
- جدی؟
- آره. عصری با ناصر میری دخترا رو بهت نشون میده. تو رو سرپرست دخترا کردم.
- باشه.
- فقط حواست باشه خطایی ازت سر نزنه.
romangram.com | @romangram_com