#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_387
دو ساعت بعد که به هوش آمد پانسمان را از سر او باز کردند و از سر او عکس برداری کردند. و بعد دوباره سرش را پانسمان بندی کردند. سی دقیقه بعد جواب آزمایش آمد و دکتر تشخیص داد که چیزی نیست ولی امیر باید یک روز بستری میشد. اردلان کنار امیر نشسته بود و دستش را در دست گرفته بود. دستش را گرفت و گفت:
- امیر؟
- نمیخوام ببینمت.
- ولی مجبوری منو ببینی.
- برو بیرون.
- بچه بازی در نیار. نگاهم کن.
ولی امیر نگاهش نکرد، اردلان سمت راست او رفت که امیر رویش را سمت چپ برگرداند. اردلان کلافه چنگی بر موهایش زد و گفت:
- خیلی خب باشه نگاه نکن. من دارم میرم ماموریت دارم.
و بعد گوشی را از جیب خود در آورد و گفت:
- زنگ میزنم اسحاق بیاد پیشت.
- نمیخواد. بذار به کارش برسه.
- آخه من با تو چی کار کنم؟
- بذار تو حال خودم بمیرم.
- خفه شو بابا.
- برو دیگه.
- امیر؟
- بله؟
- تا من برگردم از جات تکون نخور.
- قولی نمیدم.
اردلان با ناراحتی رو به او گفت:
- من به اندازه کافی به خاطر نبود تارا داغون هستم. از این داغونترم نکن. پسر خوبی باش خب؟
romangram.com | @romangram_com