#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_386
همان لحظه سودا آمد و خواست لب باز کند که اردلان با اشاره دست گفت که چیزی نگوید، وضع خراب امیر را که دید، یقهی خود را از چنگ امیر آزاد کرد و امیر چندین بار سرش را تکان داد اردلان رو به سودا گفت:
- سودا زود زنگ بزن اورژانس.
سودا رفت و بعد اردلان امیر را سمت تخت برد و گفت:
- امیر جان؟ آروم باش.
برای این مرد قوی روزگار غرور دیگر معنایی نداشت. پس اشکهای مردانهاش شروع به باریدن گرفت و زمزمه کرد.
- تارای جونم. آروم جونم برگرد.
- گریه نکن.
او را روی تخت نشاند و ملافهای از کمد برداشت و روی سرش گذاشت و فشرد تا کمی از خون را بند بیاورد. پنج دقیقه بعد اورژانس رسید. ولی امیر دیگر جانی در بدن نداشت و کم کم داشت از حال میرفت، دو پرستار مرد با برانکارد به داخل خانه رفتند، یکی از پرستارها امیر را معاینه کرد و رو به اردلان گفت:
- ایشون باید بستری بشن.
امیر سمج شد و گفت:
- من بیمارستان نمیام.
اردلان عصبانی غرید:
- دهنت و میبندی و مقاومت نمیکنی. شیر فهم شد؟
- نه.
- غلط کردی.
- بی شعور. میگم نمیام.
- خفه شو.
- نه.
و بعد هم تقلاهای امیر بی نتیجه ماند. چون جسم بی جان امیر را روی برانکارد گذاشتند و بستند. و از خانه خارج شدند و به اورژانس انتقال دادند. اردلان هم از سودا خداحافظی کرد و با ماشین دنبال آمبولانس حرکت کرد.
امیر را به بخش برده بودند و دکتری بالای سرش بود و داشت معاینهاش میکرد، سرش را پانسمان کرد و پرستار به او سروم زد. دکتر هم دستور داد تا به امیر آرامبخش تزریق کنند. پرستار به سروم امیر آرامبخش تزریق کرد و چشمان پر درد امیر بسته شد.
romangram.com | @romangram_com