#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_385

امیر سردرگم بیدار شد و به سرویس بهداشتی که سمت چپ اتاق بود رفت و دست و صورتش را شست و خواست در را باز کند که دید در باز نمی‌شود و قفل است. با صدای بلند اردلان و سودا را صدا زد. سودا فوری پشت در قرار گرفت و گفت:

- بله؟

- سو... دختر عمو این در رو باز کن.

- کلید ندارم.

- یعنی چی نداری؟ بهت می‌گم در رو باز کن.

- اردلان کلید و با خودش برده.

و بعد هم رفت، امیر خشمگین با دستش محکم بر دیوار کوبید و گوشی را از جیب خارج کرد و شماره اردلان را گرفت همین که اردلان تماس را متصل کرد و گفت:

- الو؟

امیر خشمگین فریاد کشید و گفت:

- بی شعور، روانیی، حالا دیگه منو تو اتاق زندانی می‌کنی؟

- امیر؟

- امیر و درد، امیر و زهرمار، امیر و مرض.

- آروم باش امیر. چرا این‌جوری می‌کنی؟

- بیا این در لعنتی و باز کن وگرنه می‌شکنم.

- آخه تو عرضه داری آلمینیوم بشکنی؟

امیر بلند تر فریاد کشید و لیوان روی میز را برداشت و محکم بر زمین کوبید و شکست و گفت:

- لعنتی.

و گوشی را قطع کرد و سمت تخت پرتاب کرد. اردلان تغییر مسیر داد و سمت خانه رفت. امیر کنار در سُر خورد و سرش را چندین بار به دیوار کوبید و داد کشید.

- تارا تارا تارا تارا تارا تارا تارا تارا تارا تارا تارا تارا.

بی حس شد و گرمی خون را از سرش احساس کرد. همان جا نشست، ده دقیقه بعد اردلان به خانه رسید و سمت اتاق امیر رفت و قفل در را باز کرد، امیر فوری بلند شد، احساس سر گیجه می‌کرد و چشمانش تار می‌دید، یقه‌ی اردلان را در چنگ گرفت و غرید.

- مگه من مجرمتم؟ هان؟

romangram.com | @romangram_com