#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_384
و بعد باهم قدم زدند که اسحاق گفت:
- حتماً میگم.
- مرسی از اینکه غرورم و پیشش خورد میکنی.
- چته تو؟ چرا اینجوری شدی؟
- دست از سرم بردار. آخه چرا منو به حال خودم رها نمیذارین؟ به خدا خستهام کردین.
- چرا درکمون نمیکنی؟ نگرانتیم.
- ولم کن. تنهام بذار.
امیر پا تند کرد و خواست تغییر مسیر دهد که اسحاق محکم بر گردنش زد و او را بیهوش کرد و همین که امیر در حال افتادن بود اسحاق جسم بیهوش او را بر کمر کول کرد. و سمت ماشین خودش که یک کوچه پایینتر بود به راه افتاد. همین که به ماشین رسید قفل ماشین را باز کرد و امیر را در عقب ماشین گذاشت و کش و قوسی به بدنش داد و لب زد.
- عجب غولیه.
و بعد خودش هم سوار شد و حرکت کرد، وقتی به خانه اردلان رسید، زنگ زد و اردلان پایین آمد و گفت:
- چی شد؟ مگه پیش امیر نبودی؟
- چرا!
- خب پس اینجا چی کار میکنی؟
- هیچی. جسمش و آوردم. میخواست بره گمشه منم زدم بیهوشش کردم.
- چی کار کردی؟
- ای بابا. جای سوال پرسیدن بیا بریم کمک. از کَته کول افتادم.
اردلان به دنبال اسحاق حرکت کرد. و بعد با هم جسم بیهوش امیر را به داخل خانه بردند و او را روی تخت گذاشتند. اسحاق آرامبخشی به امیر تزریق کرد. اردلان از او تشکر کرد و بعد هم اسحاق خداحافظی کرد و رفت.
صبح روز بعد سودا صبحانه را آماده کرده بود. اردلان پس از خوردن صبحانه، آرشام و ترگل را به مهد کودک برده بود و در اتاق امیر را قفل کرده بود و کلید را با خود برده بود.
romangram.com | @romangram_com