#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_383
کمی دیگر جلو رفت و زمزمه کرد.
- تارای من برگرد نفسم.
جلوتر رفت، خواست از خیابان به پیاده رو برود. که همان لحظه موتوریای از جلویش به شدت سبقت گرفت و امیر بی هواس نزدیک بود با موتوری بر خورد کند. ناگهان دستی او را محکم به عقب کشید، امیر سر بلند کرد تا از شخصی که جانش را نجات داده تشکر کند که در کمال تعجب اسحاق را دید و گفت:
- تو اینجا چی کار میکنی؟
- اوومم. هیچی.
- دروغ نگو.
- خب برادر خانومت بهم سپرده مراقبت باشم.
- هیچ کس هم نه و تو؟!
- مگه من چهمِ؟
- هیچی فقط توقع نداشتم. منو بچه فرض کرده.
- تو رو بچه فرض نکرده. نگرانته.
- نگرانیش بی خوده.
اسحاق با تمسخر پوزخندی زد و گفت:
- آره دیدم. واقعا اگه نرسیده بودم الان اینطور نمیگفتی.
- مسخره میکنی؟
- معلوم نیست؟
- برو بابا.
- خودت برو مامان.
- خب حالا توأم. به اردلان چیزی نگو.
romangram.com | @romangram_com