#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_382
من از گذشته نگاهت به عشق میدیدم.
که عشقهای تو با یک نگاه میگذرد.
قدم چهارم...
امیر در دلش با خودش سوسولوگ کرد و گفت:
- آخ تارای من! چه کردی با من؟ کاش میدونستی هر یه دقیقه برام یه سال میگذره. کاش میدونستی اینهایی که میکشم نفس نیست عذاب جونمه بی تو. خاطراتت داره رو ذهنم جولون میده. آخ عروسکم، نفسم بی تو میبُره. دل من از نبود تو دلخوره. تارا؟
نفسش را آه مانند بیرون داد و به راه رفتن ادامه داد.
بگو بگو در آن طرفه میلههای این زندان.
سپید میگذرد یا سیاه میگذرد.
قدم پنجم...
پر از بغض با خود گفت:
- میدونم بر میگردی و تنهام نمیذاری.
هنوز صدای تارا در ذهنش اکو میشد.
- تنهات نمیذارم.
شعر: سپید و سیاه
خواننده: سالار عقیلی
romangram.com | @romangram_com