#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_381
- نمیخوام.
امیر خم شد و دو چشمان او را داغ بوسید. تارا از بوسه او غرق لذت شد. همان هنگام مردی گفت:
- آی عمو اینجا رو با لاس وگاس اشتباه گرفتی.
امیر با به یاد آوری گذشته لبخندی محو روی لبانش نقش بست و بعد از ته دل آه کشید.
دلم کبوترِ جلد تو هست و میدانی.
چه بر پرنده ی بی سر پناه میگذرد.
قدم سوم...
تارا چون پرندهای بی آشیانه میگریست و بر امیر بی جان که داشت جان میداد میزد و با گریه میگفت:
- امیر تو رو خدا تحمل کن.
و زخم شکم امیر را که چاقو خورده بود را میفشرد. امیر نالید.
- خانومم مراقب خودت باش.
- نمیخوام. من بلد نیستم مراقب خودم باشم. تو باید مراقبم باشی.
و وقتی اردلان رسید تارا را به عقب کشید و تارا تقلا میکرد و با گریه میگفت:
- ولم کن. ولم کن. داداشی تو رو خدا. میخوام برم پیش امیر.
- هیشش. آروم باش عزیزم.
امیر را به بیمارستان رسانده بودند و تارا بی قراری میکرد امیر لحظهی آخر که داشت بیهوش میشد صدای پر از بغض تارا را با گریهاش شنید.
- نامرد حق نداری تنهام بذاری.
و بعد هم بیهوش شد و او را به اتاق عمل بردند.
romangram.com | @romangram_com