#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_380


تارا لب بر چید که امیر فوری لپ او را بوسید و گفت:

- شوخی کردم حسود خانوم. تو برای من تکی.

تارا نوزاد را درون گهواره گذاشت و در آغوش امیر خزید.



شبی که چشم تو را بوسه می‌زدم گفتم.

که چشم‌های تو از این گناه می‌گذرد.



قدم دوم...

باهم به پارک رفته بودند که ترگل گفت:

- بابایی بستنی می‌خوام.

- باشه فندق بابا.

امیر رفت و با بستنی برگشت، تارا بستنی را از او گرفت هنوز بستنی را نخورده بود که تصمیم گرفت امیر را اذیت کند. به خاطر همان گفت:

- امیر بستنی می‌خوری؟

- آره.

بستنی را نزدیک دهان امیر برد، امیر همان‌طور دهانش را باز گذاشته بود، که تارا با شیطنت با بستنی کل صورت امیر را با بستنی کثیف کرد و وقتی قیافه او را دید به ترگل گفت:

- ترگل مامان؟ نگاه بابات چه خوشگل شده!

بعد با ترگل محکم خندیدند. امیر پس از حرص خوردن بالاخره دست و صورتش را شست و بعد او را دنبال کرد تا تنبیه‌اش کند وقتی او را گرفت تارا مظلوم گفت:

- اذیتم نکن.

امیر او را برگرداند و گفت:

- چشمات و باز کن.


romangram.com | @romangram_com