#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_379

و در شعرهای عاشقانه‌ام...

واژه به واژه‌اش را در قلبم...

سلاخی کرده‌ام.

دوستت دارم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

امیر ماشینش را در پارکینگ خانه گذاشته بود و خود تنها به بیرون زده بود. و بی هدف قدم می‌زد و تمام فکر و ذهنش تارا شده بود. همان‌طور که قدم می‌زد با خود زیر لب زمزمه کرد.

- با تو تا خیابان‌ها می‌روم.

تا کوچه‌ها...

تا فرسنگ‌ها...

و تو فقط همه‌شان را...

با شمارش‌هایت متر کن.



سپید می‌گذرد یا سیاه می‌گذرد.

دو پلک بی تو برایم دو ماه می‌گذرد.



امیر هر قدمی را که بر می‌داشت به یاد خاطرات تارای عزیز دردانه‌اش می‌افتاد.

قدم اول...

وقتی که ترگل به دنیا آمد.

تارا با خنده به امیر خیره شده بود و می‌گفت:

- نگاه چه نازه امیر.

- آره از تو هم ناز تره.

romangram.com | @romangram_com