#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_378


- چی گفتی؟ به من بی احترامی کردی؟

- اوم. حالا که فکر می‌کنم آره.

مصطفی او را دنبال کرد و سارا هم فرار کرد همین که خواست میز آشپزخانه را دور بزند مصطفی او را از پشت گرفت و دیتش را دور شکم او حلقه کرد و گفت:

- کجا کوچولو؟

- من کوچولو نیستم. ولم کن.

- معذرت خواهی کن تا بلایی سرت نیاوردم.

- معذرت می‌خوام.

مصطفی متعجب او را سمت خود برگرداند و گفت:

- چه قدر مظلوم شدی! اصلا بهت نمی‌آد.

سارا سر به زیر برد و آهی کشید که مصطفی گفت:

- آه نکش دلم آتیش می‌گیره.

بوسه‌ای بر موهایش زد و گفت:

- من سارای شیطون بلای خودم و می‌خوام. می‌فهمی؟ این‌طوری نباش.

- با... باشه.

مصطفی او را محکم در آغوش کشید و گفت:

- دوستت دارم.



دوستت دارم...

تنها بیتی است...

که در شهر رویاهایم...


romangram.com | @romangram_com