#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_377
عضلات بدنش را محکمتر به دندان گرفت که صدای گریهی سارا بلند شد و با گریه گفت:
- بسه. نمیخوام.
- آرومی عزیزم؟
- آره.
- درد داری؟
- آره.
از رویش بلند شد و گفت:
- پاشو بریم حموم.
- اذیتم نتنی؟
- قبلاًها لوس نبودیها!
سارا لب بر چید و گفت:
- اول من میرم حموم.
مصطفی دست او را کشید و سمت حمام برد و گفت:
- من و تو نداریم. با هم میریم.
هر دو با هم به حمام رفتند و سارا زودتر بیرون آمد و خود را خشک کرد و لباس پوشید. مصطفی هم بیرون آمد و پس از خشک کردنش لباس پوشید. سارا میخواست غذا آماده کند که مصطفی گفت:
- داری چی کار میکنی؟
- میخوام شام درست کنم.
- نمیخواد. میخوام پیتزا سفارش بدم.
- باشه.
- حالا بیا بغل شوهرت ببینم.
- برو گمشو. زیادی بغلم کردی.
romangram.com | @romangram_com