#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_376
- اسلحهات و بنداز و تسلیم شو. اینجا تحت محاصره است.
سارا چشمش به گلدان کنارش خورد، نا محسوس آن را لرزان برداشت و پشت کمرش نگه داشت، همین که مرد خواست به سپاس شلیک کند، سارا گلدان را محکم بر سرش کوبید و مرد برگشت و خواست تیری نثار او کند، که مصطفی سمت سارا و سپاس پر کشید و هر دو در آغوش کشید، مرد بی حال بر زمین افتاد و سروان طالع و افرادش او را دستبند زده و با درج چند سوال از مصطفی و سارا مرد را دستگیر کرده و جسد مرد دیگر را از آن جا بردند. سپاس گریه میکرد و سارا را رها نمیکرد، سارا هم حالش خوب نبود و سپاس را سخت به خود میفشرد. مصطفی به سختی جسم کوچک سپاس را که حالا در آغوش سارا خواب رفته بود از سارا جدا کرد و او را به اتاق برد و روی تخت خواباند و بعد هم سمت سارا رفت تا او را آرام کند.
- پاشو قربونت برم. پاشو.
سارا با بغض گفت:
- برا چی دیر اومدی؟ برا چی باورم نکردی؟
مصطفی دست زیر پا و کمرش برد و او را از کمر در آغوش کشید و در حالی که سمت اتاق حرکت میکرد گفت:
- ببخش. من باورت دارم گلم. باورت دارم.
در اتاق را با پا باز کرد و وارد اتاق شد و او را روی تخت گذاشت و لباس نظامیاش را از تن جدا کرد. حالا فقط ریکاوی و شلوارک بر تن داشت و عضلات بدنش به راحتی قابل دید بود. روی سارا خیمه زد و گفت:
- من به خاطرت از ماموریتم زدم.
بوسهای کوتاه بر پیشانیاش زد.
- این یعنی تو از کار برا من مهمتری.
بوسهای بر دو چشمانش زد.
- مهمی. چون دنیامی.
بوسهای بر ل.ب زد و گفت:
- دنیامی چون خانوم خونهی منی.
زیر گردنش را بوسید و گفت:
- خانومم!
خودش و او را برهنه کرد و پر از عطش بر جان او افتاد و از بدنش دندان محکمی گرفت.
- آه.
- فدای آه کشیدنت بشم.
romangram.com | @romangram_com