#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_375

- سپاس کو؟

- تو... تو اتاقشه.

- برو پیشش.

سارا فوری سمت اتاق سپاس رفت و همین که در را باز کرد، مرد سیاهپوش دیگری را دید که جلوی دهان سپاس را گرفته است و سپاس کوچکش چه مظلوم اشک می‌ریخت و دلش آغوش مادرش را می‌خواست. سارا جیغ زد نه یک بار نه دو بار، نه سه بار، مصطفی لحظه‌ای حواسش پرت سارا شد و مرد سیاهپوش از فرصت به دست آمده استفاده کرد و لگد محکمی بر شکم مصطفی زد، مصطفی بر زمین افتاد، اسلحه از دستش افتاد، تا مرد سیاهپوش خواست سمت او حمله کند مصطفی اسلحه را برداشت و سمت او شلیک کرد. مرد بر زمین افتاد و مصطفی با عجله از جایش بلند شد و سمت سارا رفت، مرد سیاهپوش دیگری را دید که سارا و سپاس را گروگان گرفته بود و اسلحه بر شقیقه سارا گذاشته بود. مرد سیاهپوش به حرف آمد.

- اسلحه‌ات و بنداز.

- زن و بچه‌ام و ول کن.

- به نفعته اسلحه رو بندازی وگرنه هر دوشون و می‌کُشَم.

- چی می‌خوای؟

- جونت و. البته قبلش مدرک‌های شاهین و.

- طرف حسابت منم. خانواده‌ام و ول کن.

- زرنگی؟ بنداز.

مصطفی اسلحه را بر زمین انداخت و مرد سیاهپوش سارا و سپاس را به جلو هل داد و به مصطفی گفت:

- برو عقب.

مصطفی عقب عقب رفته و مرد سیاهپوش سارا و سپاس را به جلو برد و گفت:

- کم‌تر از ده دقیقه وقت داری مدرک‌ها رو بهم بدی.

- خیلی خب باشه. اونا رو ول کن.

مرد سیاهپوش اسلحه را بر شقیقه سارا فشرد و گفت:

- یا‌الله.

مصطفی مستاصل ماند، صدای داد مرد سیاهپوش هم زمان شد با باز شدن در خانه و نیروی پلیس که توسط سروان طالع و افرادش محاصره شد. و هم زمان باعث شد مرد سیاهپوش اسلحه را سمت سپاس بگیرد و بگوید.

- برید عقب وگرنه...

صدای سروان طالع حرف او را قطع کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com