#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_374


مصطفی بلافاصله پس از قطع تلفن پریشان وارد اتاق جلسات شد که اردلان گفت:

- مصطفی معین خبر داد حبیب موفق شده صندوقچه رو از اتاق شاهین خارج کنه. الان ما باید وارد عملیات بشیم...

و بعد به چهره او نگاه کرد تا ادامه حرفش را بزند که با برخورد چهره در هم و پریشان مصطفی حرفش را خورد و گفت:

- چی شده؟

- من باید برم خونه.

و بعد رو به بقیه گفت:

- من از همه معذرت می‌خوام. ولی یه مشکلی برام پیش اومده باید برم.

و بعد هم به صدا زدن‌های اردلان اهمیتی نداد و با عجله اداره را ترک کرده و سوار ماشینش شد و به سرعت سمت خانه راند.

وقتی به خانه رسید در را باز کرد و وارد شد سکوت خانه دیوانه و مجنونش کرد، دور و اطراف خانه را گشت. وجب به وجب را، خواست سمت اتاق سارا برود که از آشپزخانه صدایی شنید. بی سر و صدا سمت آشپزخانه رفت و مردی سپاهپوش را دید که داشت چاقویی بر می‌داشت، اسلحه را از سگک کمربند آزاد کرد و خشاب را کشید و با اقتدار و محکم گفت:

- ایست.

مرد سیاهپوش بلافاصله برگشت و رو به مصطفی گفت:

- به به بچه پلیس. منتظرت بودم.

- خفه شو. بیا بیرون.

مرد سیاهپوش جلو آمد و مصطفی به عقب رفت، و بعد با اسلحه او را به جلو پرت کرد و گفت:

- حرکت کن.

- می‌بازی جوجه پلیس.

- دهنت و ببند. راه برو.

و بعد با فریاد سارا را صدا زد.

- سارا خانومم؟ کجایی؟ بیا بیرون. سارا؟

سارا فوری بیرون آمد و با دیدن مصطفی و مرد سیاهپوش، ترسیده تا آمد حرف بزند. مصطفی فودی گفت:


romangram.com | @romangram_com