#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_373
در اداره آگاهی ایزدی، عزیزی، اردلان، مصطفی، طالع و چند نفر دیگر با سرهنگ جلسه کاری گذاشته بودند. همانطور در حال صحبت بودند که گوشی مصطفی زنگ خورد و با معذرت خواهی کوتاهی جمع را ترک کرد و از محوطه خارج شد و گوشی را جواب داد.
- جانم سارا جان؟
- مصطفی؟
- جانم؟
- یه نفر بالای پشت بومِ.
- خیالاتی شدی گلم.
- نه به خدا. همین الانم از بالا صدای پا میآد.
- درها قفلن؟
- آره.
- پنجرهها چی؟ حفاظها رو بستی؟
- آره. ولی صدا از پشت بوم. تو رو خدا بیا من میترسم.
- تو که نترس بودی عزیزم! نترس چیزی نیست حتما شاخکهای درختاست.
سارا به گریه آمد و با گریه گفت:
- برا چی حرفم و باور نمیکنی؟ من میگم...
مصطفی دیگر صدایی نشنید و در خانه سارا ناگهان سایهی مردی را دید که داشت از پلههای طبقه دوم به طبقه اول میآمد، تصویر برایش واضح شد، مردی سیاهپوش و نقابدار، دلش میخواست فریاد بزند و کمک بخواهد ولی زرنگ بود. با لرز و ترس بزاق دهانش را هضم کرد و عقب عقب رفت به دیوار خورد. دیوار را لمس کرد و سمت اتاق مشترک خودش و مصطفی رفت و در را هم از داخل قفل کرد. مصطفی چندین بار از پشت خط او را صدا زد وقتی جوابی نشنید، دلشوره بر تمام وجود او رسوخ کرد. تلفن را قطع کرد و شماره گرفت، هنوز بوق اول کامل نخورده بود سارا لرزان و با صدایی آهسته جواب داد و با لکنت و گریه گفت:
- م... مص... مصطفی یه... یه نفر... تو... تو خونه است. تو... تو رو خدا بیا.
مصطفی نگران و عصبی گفت:
- خانومم؟ برو تو اتاقمون در و از داخل قفل کن. الان میام. باشه گلم؟
- تو اتاقم در هم قفله.
- آفرین. من زود خودم و میرسونم.
ناگهان سارا یادش آمد سپاس در اتاقش در حال بازی کردن است. حالا باید چه میکرد؟ مستاصل دور اتاق را گریان چرخید و تمام فکر و ذهنش شد سپاس کوچکی که در اتاقش در حال بازی بود.
romangram.com | @romangram_com