#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_372


تارا سکوت کرد و فقط دستان کوچک و ظریفش را دور کمر سهند حلقه کرد و با ناراحتی مظلوم گفت:

- ببخشید داداشی. دیگه کاری نمی‌کنم غیریتت لطمه بخوره. دیگه ناراحتت نمی‌کنم. فقط من و نزن. هر کار بگی می‌کنم. تو رو خدا من و نزن.

سهند دستان او را از دور کمر خود باز کرد و او را از کمر در آغوش کشید و سمت تخت برد، معین از روی تخت بلند شد و روی صندلی کنار میز نشست. سهند تارا را روی تخت خواباند و گفت:

- قربونت برم آخه ریزه میزه. موش موشیِ من.

پتو را تا روی گردن او بالا برد و گفت:

- یه ذره استراحت کن. بعد می‌تونی یه عالمه ترشی و پاستیل بخوری.

و بعد هم خم شد و گردن او را نرم بوسید و بعد گفت:

- جاییت درد نمی‌کنه؟

- نه.

- سرگیجه نداری؟

- نه.

- گرسنه‌ات نیست؟

- نه.

- پس استراحت کن موش موشی.

تارا چشمانش را بست، معین بلند شد و گفت:

- پاشو ما هم بریم.

- آخه...

- زیاد بمونیم شک می‌کنن. پاشو.

سهند بلند شد و به همراه معین از اتاق بیرون رفتند.

ــــــــــــــــــــ


romangram.com | @romangram_com