#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_371
- نه.
- ببین دختر جون. بار دیگه تکرار نمیکنم به زور تو حلقت میکنم. شیر فهم شد؟
تارا با بغض و دستانی لرزان لیوان شیر را از او گرفت و تا ته خورد. بعد هم با قدمهای کوتاه سمت اتاق رفت و در را محکم کوبید و بست و لیوان خالی را محکم بر زمین کوبید و شکست.
همان لحظه شاهین رو به سهند و معین گفت:
- گمشید برید تا بلایی سر خودش نیاورده.
و بعد هم سهند و معین سمت اتاق دویدند، که با تکه شکستههای لیوان بر خوردند.
تارا به داخل حمام رفته بود و در را از داخل قفل کرده بود. سهند که صدای گریه او را از حمام شنیده بود، دستگیره را بالا پایین کرد و نتیجهای نگرفت، او را صدا زد و گفت:
- تارا عزیزم؟ این در رو باز کن.
وقتی صدایی از او نشنید دوباره صدایش زد و گفت:
- تارا خانومی؟ خواهری؟ بیا بیرون. کاریت ندارم.
تارا باز هم اهمیتی نداد که این بار سهند داد زد و گفت:
- پاشو بیا این در و باز کن. وگرنه اگه من بشکنم برات گرون تموم میشه.
معین برای آن که سهند را آرام کند. گفت:
- بیا بریم خودش آروم میشه میآد بیرون.
- اعصاب برا من نذاشته با این بچه بازیهاش.
- خیلی خب. چیزی نشده که.
سهند روی تخت نشست و معین شیشه خوردهها را جمع کرد، یک ساعت بعد تارا آرام شده بود، سهند هم دیگر عصبانی نبود. معین به بیرون رفته و بعد دوباره با ترشیجات و پاستیل آمده بود. آنها را روی میز قرار داده و سپس کنار سهند روی تخت نشست و گفت:
- هنوز بیرون نیومده؟
- نه.
همان لحظه سهند صدای چرخش کلید را احساس کرد و بعد تارا در حمام را باز کرد که سهند فوری سمتش رفت که تارا قدمی عقب رفت. سهند او را سمت خود کشید و محکم در آغوش گرفت. سرش را داغ بوسید و گفت:
- خوبی عزیزم؟ طوریت نشده؟ جاییت درد نمیکنه؟ ضعف و سرگیجه نداری؟
romangram.com | @romangram_com