#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_370
- دیگه داری عصبیم میکنی تارا.
دست زیر چانهاش برد و کمی دهانش را باز کرد و کم کم شیر را به خورد او داد و وقتی تمام شد. رو به معین گفت:
- تو لیوان شیر بریز.
معین لیوان را از سهند گرفت و سمت میز رفت و سهند هم نگاهش سمت معین بود که تارا از فرصت به دست آمده استفاده کرد از تخت به عقب پرید و تا قبل از اینکه سهند بتواند کاری کند. از اتاق بیرون رفت و دوید، در آن لحظه شاهین که از رو به رو داشت به سمت طبقه دوم میرفت، متوجه تارا شد و با جهشی تند و تیز تارا را گرفت و دستش را پیچاند و به پشتش برد.
- کجا فرار میکردی جوجه حنایی؟
- آخ. ولم کن. ولم کن.
- خفه جوجه کوچولو.
همان هنگام سهند و معین آمدند، معین با تشر رو به تارا گفت:
- ور پریده. بیا اینجا ببینم.
سهند نا محسوس محکم بر کمر معین زد که معین بی خیالی طی کرد و رو به شاهین گفت:
- ولش کن.
- برا چی داشت فرار میکرد؟ چی کارش کردی؟
- هر کاری کردم حقشه. ولش کن.
سهند خواست حرف گزندهای به شاهین بزند که معین او را منع کرد. شاهین تارا را رها کرد و گفت:
- حالا چی شده؟
- هیچی دکتر میگه برای تقویت کردنش باید شیر بخوره. چون دوست نداره در رفته.
شاهین پوزخندی زد و گفت:
- خاک تو سر هیکلتون کنم. عرضه ندارین که. بیار اون شیر و بده من.
معین نزدیک رفت و شاهین لیوان شیر را از او گرفت و رو به تارا عامرانه گفت:
- بگیر بخور.
romangram.com | @romangram_com