#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_369
- خوشمزه است. آ کن نفس من.
- نمیخوام.
- بخور.
- دوست ندارم.
- تارا دهنت و باز کن عزیزم؟
تارا دستش را محکم بر روی تخت کوبید و گفت:
- من زورکی نمیخورم.
سهند اخم وحشتناکی کرد و گفت:
- داری اون روی من و بالا میاریها. زود باش بخور.
تارا بغض کرد و با بغض، مظلوم گفت:
- بد مزه است. نمیخوام. حداقل توش خامهای چیزی بریز.
تا سهند آمد دهان باز کند و حرفی بزند معین فوری به حرف آمد و گفت:
- برا چی زورش میکنی؟
و بعد کنار تارا نشست و در حالی که گونه او را نوازش میداد گفت:
- من خودم همیشه توی شیر پسته و بادوم میریختم میخورد.
- اشتباه میکردی اونا خاصیت اصلیِ شیر و از بین میبرن.
بعد تارا را سمت خود کشید و با اخم گفت:
- بهش دست نزن.
و بعد هم شیر را نزدیک دهان تارا برد و گفت:
- آ کن ببینم.
- پ... پسته!
romangram.com | @romangram_com