#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_368
- باشه باشه. ولم کن.
معین او را رها کرد و گفت:
- دیگه دور و ور این اتاق نبینمت. گمشو بیرون دختره هرزه.
فرشته فوری بیرون رفت سهند فوری سینی شیر را روی میز قرار داد و سمت تارا رفت. دست زیر چانه لرزان او برد و سرش را بلند کرد.
- یه قطره اشک هم حق نداری بریزی.
تارا با بغض گفت:
- می... میترسم.
و بعد هم خود را در آغوش او پرت کرد. سهند او را نوازش داد و گفت:
- من فدای تو بشم نفس داداش.
کمی که گذشت گفت:
- الان بهتری؟
- اوهوم.
سهند او را جدا کرد و رو به معین گفت:
- شیر و بهم بده.
معین شیر را به سهند داد و سهند شیر را نزدیک دهان تارا برد و جدی گفت:
- بخورش.
تارا با مظلومیت گفت:
- میشه توش بادوم یا پسته بریزی؟
- نه.
- نمیخورم.
romangram.com | @romangram_com