#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_367

- ک.ث.ا.ف.ت بازی‌های قبلش به کنار از این به بعد پاشو کج بذاره خفه‌اش می‌کنم.

- نمی‌فهممت.

- بهتر.

سهند نا امید از این که نتوانست چیز زیادی درباره او بداند دیگر سوالی نپرسید و بی خیالی طی کرد. این بار فرشته با پوششی مناسب و ظاهری آراسته وارد شد و کنار شاهین نشست و شاهین هم دست راستش را دور شانه ظریف او قرار داد و فشرد. سپس هر سه کمی با هم صحبت کردند. که معین با چند بسته پاستوریزه شیر آمد و سمت آشپزخانه رفت و سهند هم با " ببخشید " کوتاهی از آن‌ها فاصله گرفت و به آشپزخانه رفت. فرشته هم از جا بلند شد و رو به شاهین گفت:

- اتاق این دختره کجاست؟

- چطور؟

- می‌خوام یه ذره بترسونمش.

شاهین زهر خندی زد و گفت:

- راهرو رو مستقیم برو سمت راست.

فرشته از او دور شد و وقتی به اتاق تارا رسید بدون در زدن وارد شد که با چهره رنگ پریده و زرد تارا بر خورد، از وضعیت او خوشحال شد و گفت:

- به، چطوری دوست قدیمی؟

تارا از دیدن او بعد از پنج شش سال تعجب کرد و با لکنت گفت:

- ت... تو؟

- آره من. چیه توقع نداشتی منو ببینی؟

- از ای... اینجا... ب... برو بیرون.

- و اگه نرم؟

تارا عقب کشید و از فرشته که چشمانش نفرت می‌بارید ترسید. آب دهانش را قورت داد. تا فرشته خواست لب از لب باز کند. تارا جیغ کشید و تا فرشته آمد سیلی محکمی روانه صورت او کند دستش از پشت کشیده شد و صدای معین بود که به او گوشزد کرد.

- دستت بهش بخوره. می‌دم سلاخیت کنن. افتاد؟

- خ*ر کی باشی!

معین محکم‌تر دست او را پیچاند و گفت:

- نشنیدم!

romangram.com | @romangram_com