#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_366
با رفتن معین به بیرون، سهند به اتاقش رفت.
تیمور و ناصر در حیاط چند تن اسلحه را از انبار خارج کرده و بار کامیون میکردند.
شاهین پس از در کنار فرشته بودن، به طبقه پایین آمد و روی مبل نشست و شروع به کشیدن پیپ کرد.
چند لحظه بعد تیمور آمد و رو به شاهین گفت:
- قربان اوامر انجام شد.
- بسیار خب میتوتی بری استراحت کنی.
تیمور که رفت، سهند آمد و با فاصله دو متری از او رو به رویش، روی مبل تک نفرهای نشست و مشغول صحبت با شاهین شد.
- نکش به ریههات آسیب میزنه.
- ولش دکی جون.
- تو با جون خودت هم مشکل داری؟
- نه.
هر چند سهند دلش میخواست سر به تن او نباشد دیگر توصیه پزشکیاش بی خودی بود. سهند میخواست حرف دیگری بزند که چشمش به فرشته خورد که داشت از پلهها پایین میآمد. شاهین که چشمش به پوشش نا مناسب فرشته خورد با صدای تقریبا بلندی گفت:
- برو گمشو لباس پوشیده بپوش تا اون روی سگم بالا نیومده.
فرشته ترسیده فوری عقب گرد کرد و از پلهها بالا رفت تا لباسش را تغییر دهد. سهند از این همه غیرت او جا خورد و حرفی که در ذهنش بود را به زبان آورد.
- تو که دم از غیرت میزنی چطور چند ساعت پیش داشتی به اون دختره... هه.
شاهین که متوجه منظور او شده بود با پوزخند حرصیای گفت:
- آدم فقط برای عزیزانش غیرتی میشه نه هفت پشت غریبه.
- من شنیدم این دختر نا مناسبه چطور شد گفتی آزادش کنن؟
- یه مدت که باهاش خوش گذروندم میکشمش.
- پس واسه چی غیرتی شدی؟
romangram.com | @romangram_com