#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_365
- من امیرم و میخوام. دلم براش تنگ شده.
- هیش. بخواب.
- داداشی؟ بگو دیه.
- تارا بگیر بخواب.
تارا چون نوزادی بی قراری میکرد و سهند نمیدانست چه بگوید. سکوت کرد و آن قدر او را نوازش داد تا اینکه تارا در آغوش سهند خوابش برد. سهند آهسته او را روی تخت نهاد و با بوسهای بر گونه سرخ و زیبای او، از اتاق خارج شد و سمت اتاق خودش حرکت کرد، که ناخواسته صدای فرشته و شاهین که صدای جرّ و بحثشان که تا پایین میآمد توجه او جلب کرد، عقب گرد کرد و کنار پلکان ایستاد که همان لحظه معین از طبقه دوم به طبقه اول آمد و رو به سهند گفت:
- اینجا چی کار میکنی؟
- هیچی.
- برو تو اتاقت. البته اگه نمیخوای صدمه ببینی.
- باشه. فعلا. فقط...
- بله؟
- من که فعلا آزادی ندارم جایی برم. برای تارا اگه زحمتی نیست شیر بخر بخوره. باید تقویتش کنم.
- باشه.
- مرسی.
- خواهش میکنم.
معین حرکت کرد که برود و بعد سهند انگار چیزی یادش آمده باشد گفت:
- راستی...
معین ایستاد و عقب گرد کرد و گفت:
- خب؟
- با تارا بد رفتاری نکن. دل نازکه. زود میشکنه.
- سعی میکنم. فعلا.
- روز خوش.
romangram.com | @romangram_com