#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_364


تارا بغض کرد و روی از او برگرداند. معین رفت و سهند هم تارا را در آغوش کشید و گفت:

- بغض نکن عزیزدلم.

- داداشی؟ من که کاری نکردم. برا چی باهام سرد شد یه دفعه؟

- دارم بهت می‌گم بغض نکن.

و بعد کمر او را محکم فشرد.

- آی.

- آروم باش. باشه؟

- من که اذیتش نکردم.

- به من حسودی کرده عزیزم. ازش ناراحت نشو.

و بعد هم تنگ‌تر او را فشرد.

- آخ. کمرم.

- هیش. هیچی نگو. بخواب.

- اذیت می‌شی.

- نمی‌شم.

- داداشی؟

- جانم؟

- حال امیر خوبه؟ خوب غذا می‌خوره؟ اردلان چی؟ مصطفی چی کار می‌کنه؟

- خوبن عزیزم. تو بخواب.

- داداشی؟

- جانم؟


romangram.com | @romangram_com