#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_363

- آره.

- منم مثل داداشت دوست داشته باش.

و بعد هم بلند شد و رفت. اندکی بعد معین به همراه سهند آمد. سهند بلافاصله تارا را در آغوش کشید و او را غرق بوسه کرد و گفت:

- قربونت برم. بهت که دست نزد؟

تارا شرمگین گفت:

- نه.

سهند تارا را از خود جدا کرد و اشاره‌ای به لب‌های او کرد و گفت:

- دست نزد؟

تارا شرمگین سر به زیر برد و گفت:

- نه.

سهند خم شد و گردنش را بوسید.

- دوستت دارم.

و بعد رو به معین گفت:

- ممنون.

- خواهش می‌کنم. تارا هم جای خواهر نداشته‌ام. فعلا.

و بعد خواست برود که تارا او را صدا زد.

- آقا معین؟

اما معین بی توجه حرکت کرد که تارا دوباره صدایش زد.

- آقا معین؟

معین برگشت و با اخم تندی، سرد گفت:

- بله؟

romangram.com | @romangram_com