#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_362


- البته. فقط تارا رو هم می‌برم.

- ... می‌خوری.

- دهنت.

سمت تارا رفت تا او را بیرون ببرد که شاهین رو به رویش ایستاد و گفت:

- با من درست حرف بزن.

- من با تو حرفی ندارم تا بخوام درست هم بحرفم.

و بعد تارا را که در خود می‌لرزید و مچاله شده بود از کمر در آغوش گرفت که شاهین گفت:

- این دختر مال منه. بذار سر جاش.

- چطوره فرشته هم مال من باشه. هوم؟

شاهین خشمگین مشت محکمی بر دهان او زد و گفت:

- خفه شو آ.ش.غ.ا.ل حرف دهنت و بفهم.

- پس بهتره تو هم مراقب رفتارت باشی.

- گمشو.

- از اول هم باهات اتمام حجت کرده بودم. سمت چیزی که ماله منه نرو. منم باهات کاری ندارم.

- خیلی خب ببرش. از جلوی چشمم گمشو بیرون.

معین تارا را به اتاقش برد و او را روی تخت خواباند و در حالی که او را نوازش می‌داد گفت:

- ببخش. منو ببخش. من مجبور شدم اون حرفا رو بزنم. نمی‌خواستم بهم شک کنه.

تارا گریان نالید:

- می‌دونم. داداشیم و می‌خوام.

- خیلی دوستش داری؟


romangram.com | @romangram_com