#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_361
- حالا شد.
- ک.ث.ا.ف.ت
شاهین پوزخندی زد و گوشی را قطع کرد و خواست لگدی حواله شکم تارا کند که تارا با دو دستانش جلوی شکمش را نگه داشت و شاهین با دست او را محکم به عقب هل داد، تارا بر زمین بر خورد و شاهین کنارش نشست. خواست او را ببوسد که تارا عقب کشید و گفت:
- به من نزدیک نشو. حالم ازت بهم میخوره.
شاهین سیلی محکمی بر صورت او زد که هم زمان سهند و معین از سر و صدا به سالن اصلی آمدند. شاهین در حالی که تارا را از روی زمین بلند میکرد او را سمت اتاق خود کشاند و گفت:
- حیفه بذارم سالم بری. حداقل یه حالی ازت ببرم.
سهند با صورتی گلگون و قرمز که از خشم و غیرت بود خواست سمت او حمله ور شود که معین او را نگه داشت و گفت:
- آروم باش.
- ولم کن برم بکشمش بی ناموس و.
- اون کاری نمیکنه.
- ولم کن.
- خفه شو. خودم میرم پیشش.
- نفهم. ولم کن.
معین اشارهای به دو نگهبان که جزو نفوذیها بودند کرد و گفت:
- صادق؟ حبیب؟ دکتر و به اتاقش راهنمایی کنید.
صادق و حبیب سهند را با زور و اجبار به اتاقش بردند.
شاهین تارا را روی تخت پرت کرد و شروع به در آوردن لباس خودش کرد و گفت:
- آخی نازی. ترسیدی؟ نترس. قول میدم بهت خوش بگذره.
تارا چشمانش را بست و از این همه تنهایی و حقارت هق زد که هم زمان در اتاق باز شد و معین در چهار چوب در نمایان شد.
- چه غلطی داری میکنی؟
- گمشو بیرون معین.
romangram.com | @romangram_com