#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_360


شاهین گوشی را از جیب خارج کرد و بعد شماره اردلان را گرفت بعد از دو بوق صدای اردلان به گوش آمد.

- الو؟

- شاهینم.

- امر؟

- دو روز وقت داری یه هواپیما برام جور کنی.

- گمشو.

- این‌طوریه؟

- آره.

شاهین با دست اشاره کرد که تارا را بیاورند. یکی از نگهبانان رفت و تارا را کشان کشان آورد و نزدیک شاهین برد. شاهین دستی نوازش گونه روی اشک‌های تارا کشید و گفت:

- آخی کوچولو.

تارا با گریه فریاد کشید و بعد رو به اردلان گفت:

- دو روز وقت داری.

اردلان عصبانی و حرصی از خشم غرید:

- آ.ش.غ.ا.ل با خواهرم کاری نداشته باش.

شاهین از موهای تارا کشید که تارا جیغ زد و گفت:

- ولم کن ک.ث.ی.ف. دست لجنت و بهم نزن.

شاهین مشت محکمی بر دهان او کوبید و گفت:

- خفه شو جوجه حنایی.

اردلان پر از بغض و خشمگین گفت:

- باشه. باشه. با خواهرم کاری نداشته باش.


romangram.com | @romangram_com