#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_359
- چی شده؟
اردلان گفت:
- اگه مردی بیا بیرون.
- مرد که هستم ولی تو رو در اون درجه نمیبینم.
- زر اضافه زدیها!
- به جون خودم نباشه به جون تو که دنیا باشه شوخی کردم عزیزم.
- روانی. بالاخره که تنهایی گیرت میارم.
مصطفی که حواسش نبود میان جمع هستند با صدای نازک زنانهای گفت:
- وایی. اردلان جونم اگه تنها بشیم با من چیکار میکنی؟ از اون بوسهای یواشکی؟
ناگهان بمب خنده در اداره پیچید و همه میخندیدند از سرباز تا درجههای بالا، اردلان حرص میخورد و مصطفی مسخره بازی در میآورد ولی بعد طولی نکشید که جدی شد و گفت.
- بسه بسه. گم شید سر پستهاتون.
همگی فوری به خود آمده و مشغول کار شدند.
اردلان و مصطفی هم با خداحافظی کوتاهی به خانه رفتند.
ــــــــــــــــــــ
روز بعد.
شاهین روی مبل نشسته بود و سیگار دود میکرد که تیمور با عجله آمد و گفت:
- رئیس؟
- بنال.
- همین الان فرشته زنگ زد گفت داره میآد اینجا.
- خوبه.
romangram.com | @romangram_com