#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_358


اردلان با اعصابی متشنج رو به مصطفی که در حال خوردن پرتغال بود غرید.

- خفه شو.

- بی شعور.

اردلان از پشت میز بلند شد و و رو به روی مصطفی ایستاد و گفت:

- پاشو بریم.

مصطفی بلند شد و گفت:

- نا سلامتی یه زمانی درجه من از تو بالاتر بود.

اردلان تک خنده‌ای کرد و گفت:

- پشتکار داشتم بهت رسیدم عزیزم. پشتکار!

- اوه. عزیزم بذار ماچت کنم با اون پشتکار.

اردلان گونه‌اش را نشان داد و گفت:

- بیا.

- عزیزم. من منظورم اون ماچ بود نه این ماچ.

- بی شعور منحرف.

مصطفی فرار کرد و گفت:

- آروم باش عزیزم.

- صبر کن گیرت بیارم. ا-ل-ا-غ.

مصطفی در را باز کرد و فرار کرد و اردلان هم دنبال او، ناگهان مصطفی به طالع بر خورد و گفت:

- عجب خ-و-ک-ی هستی تو، دماغم شکست.

و بعد دماغش را ماساژ داد و پشت طالع کمین کرد که طالع گفت:


romangram.com | @romangram_com