#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_357
- آروم باش عزیز دلم.
- خواهش میکنم.
- چشمات و ببند.
- تو رو خدا.
- دست من نیست. باور کن.
تارا با صدای بلند گریست و گفت:
- اینجا روح داره. من میترسم.
سهند سروم را که تمام شده بود را از دست او جدا کرد و دستمال خیس را از روی پیشانیِ او برداشت و گفت:
- من پیشت هستم. نترس. چشمای خوشگلت و ببند و بخواب آبجی.
- دوباره خواب میبینم.
- دیگه تموم شد. بخواب. باشه؟
- پیشم میمونی؟
- آره عزیزم.
- بغلم میکنی؟
- آره که بغلت میکنم.
آرام او را در آغوش کشید و نوازش داد. تا اینکه تارا خوابش برد. او را روی تخت خواباند و از اتاق او خارج شد.
ــــــــــــــــــــ
شب بود و اردلان و مصطفی درگیر کار، اردلان بی حوصله و بی اعصاب بود که صدای مصطفی سوهان روحِ اردلان شد.
- فرشته فرار میکنهها!
- نمیکنه. بهش ردیاب وصله.
- یه دفعه جا میزنهها!
romangram.com | @romangram_com