#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_356


سهند مشکوک به او خیره شد و گفت:

- چطور؟

شاهین هم سرد گفت:

- بیرون.

سهند که می‌دانست او افکار پلیدی در سر دارد بیرون رفت و سمت اتاق تارا حرکت کرد. همان لحظه شاهین هم از زیر تخت جعبه‌ای کهنه و قدیمی که درون آن کلی شی قدیمی وجود داشت را باز کرد و پس از خواندن وردی آن را فوت کرد. هم‌زمان سهند با بهانه‌ای مناسب به اتاق تارا رفت و آن لحظه بود که روح سرگردان در خواب تارا شروع به پرسه زدن و اذیت کردن کرد.

سهند کنار تارا بود و سخت دست او را می‌فشرد و می‌گفت:

- تارا عزیزم؟ بیدار شو.

ولی تارا خواب بود و داشت اذیت می‌شد، تمام بدنش می‌لرزید و عرق سردی تمام اجزای صورتش را پر کرده بود، سهند به او سروم وصل کرد و بعد بلند شد و کنار در رفت و رو به نگهبان گفت:

- نگهبان؟

- بله؟

- برو برام آب جوش با یه دستمال تمیز بیار.

- چشم دکتر.

و بلافاصله رفت، سهند هم رفت کنار تارا نشست و بعد هم نگهبان با آب جوش و دستمال سفید آمد و آن‌ها را به سهند داد و رفت. سهند عرق‌های روی صورت او را پاک کرد و برای آن که کمی از تب تارا را پایین بیاورد. قرص تب بر را زیر زبان او گذاشت و دستمال را خیس کرد و روی پیشانی‌اش قرار داد.

دو ساعت بعد که تب او پایین آمده بود و تارا مدام هزیان می‌گفت، سهند او را تکان می‌داد تا از خواب بیدار کند.

- آبجی بیدار شو. تارا؟ عزیزم؟ پاشو.

همان لحظه تارا چشم باز کرد و تا خواست دهان باز کند و جیغ بزند سهند دستش را روی دهان او قرار داد و گفت:

- هیش. آروم باش. هیچی نیست.

اشک‌های تارا بی وقفه شروع به باریدن کردند، سهند دستش را برداشت و شروع به پاک کردن اشک‌های او کرد. و با آرامش گفت:

- گریه نکن. مگه قول نداده بودی پیش من گریه نکنی؟

- من از اینجا می‌ترسم. تو رو خدا داداشی منو از اینجا ببر.


romangram.com | @romangram_com