#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_355

- برگرد عزیزم. دو ساعت خواب نیاز داری.

- آخه...

سهند او را به پشت خواباند و پس از زدن سرنگ او را برگرداند و گفت:

- اخم نکن نفله. خوب بخوابی.

و بعد بوسه‌ی داغی بر پیشانیِ او زد که تارا چشمانش بسته شد. سهند هم بالاخره از او دل کَند و به بیرون رفت.

ــــــــــــــــــــ

سهند در اتاق شاهین بود و روی تخت او نشسته بود. هر دو با هم به یک دیگر خیره شده بودند و اخم روی صورت‌شان پر رنگ تر می‌شد. سهند به او حس خوبی نداشت و اگر دست خودش بود و ماموریتی در کار نبود قطعاً بلایی شر خود می‌آورد. حرصی دستانش را مشت کرد و گفت:

- برا چی گفتی بیام؟

شاهین خونسرد پا روی دیگر انداخت و گفت:

- تو دکتر جدید گروهی؟

- ایرادی داره؟

- نه ولی به قیافه‌ات نمی‌خوره.

- مگه به قیافه است؟ بعدشم اگه به قیافه باشه تو هم اصلا بهت نمی‌خوره قاچاقچی باشی.

شاهین پوزخندی پررنگ زد و گفت:

- نه اینکه تو نیستی!

سهند هم در مقابل پوزخندی پررنگ‌تر زد و گفت:

- حداقل مثل تو نیستم. خب کارت چی بود؟

- این دختره خوابیده؟

- حالش خوب نبود بهش آرامبخش زدم.

شاهین لبخند محوی زد و گفت:

- چه خوب. می‌تونی بری.

romangram.com | @romangram_com