#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_354


- بمون سر جات.

سپس کمرش را نوازش داد و گفت:

- ناز من. عزیز من. خواهر دلبر من. اومدم که تنها نباشی. دلم تنگت بود نفس داداش.

- داداش؟ دارم له می‌شم ولم کن.

سهند او را رها کرد و بعد از جعبه سرنگی در آورد و مشغول آماده کردن شد که تارا گفت:

- منم دلم برات خیلی تنگ شده بود.

- فدات بشم عزیزم.

- کلی سوال ازت دارم.

- منم ازت کلی سوال دارم. ولی فعلا باید بخوابی. پشت کن.

- به خدا الان حالم خوبه.

- تا سه می‌شمرم. یک، دو...

- اذیت نکن دیه. به خدا خوبم.

و بعد هم انگار سهند چیزی یادش آمده باشد رو به تارا خندان گفت:

- ببینم فسقل تو الان یه نی نی تو شکمته؟

تارا شرمگین با گونه‌های سرخ اناری سر به زیر برد و تنها یک کلمه از دهانش خارج شد.

- اوهوم.

- ای جانم. چه خجالت می‌کشه. نگاهم کن ببینم.

ولی وقتی دید تارا نگاهش نمی‌کند دست زیر چانه او برد و سرش را بلند کرد و چشمکی زد و گفت:

- باید اول به من بگه دایی.

- اوهوم.


romangram.com | @romangram_com