#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_353

- داری چی کار می کنی؟

- فقط می‌خواستم آرومش کنم.

سهند که به غیرت مردانه‌اش بر خورده بود اخم‌هایش در هم تر شد و گفت:

- لازم نکرده بیا برو اون ور.

معین بلند شد و کناری ایستاد که سهند تارا را صدا زد.

- تارا؟ آبجی خوشگلم؟

تارا متعجب و حیرت زده به سهند خیره شده بود و گیج بود و به همان علت مدام سرش را تکان می‌داد و با گریه می‌گفت:

- الکیه. الکیه. آره. آره. دارم خواب می‌بینم.

سهند سیلی محکمی روانه صورت او کرد و او را از روی تخت جدا کرد و محکم به آغوش کشید. سرش را بوسید و گفت:

- منم داداش سهندت. خواب نیست.

بار دیگر بوسید و گفت:

- بیداری قربونت برم. بیداری دردت به جونم. بیداری که من بمیرم تو رو این‌طور مریض نبینم.

تارا که حالا لرزش بدنش قطع شده بود از او جدا شد و دستش را روی گونه سهند بالا پایین برد و گفت:

- داداشی جونم. خودتی؟ خواب نیستم؟

- نه دورت بگردم.

تارا رو به معین گفت:

- آقا معین این داداشیمه دیگه؟

معین در حالی که بیرون می‌رفت گفت:

- آره. من می‌رم شما رو تنها می‌ذارم.

و با گفتن کلمه " فعلا " در را بست و به بیرون رفت. سهند دست او را گرفت و بوسید و او را در آغوش کشید.

پس از آن که هر دو از آغوش هم سیر شدند تارا خواست از آغوش او جدا شود که سهند او را فشرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com