#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_352
- باشه ولم کن.
- نه.
و بعد معین برای بهتر کردن حال او با حالت شوخ طبعی گفت;
- نامحرممها!
- الان تنها پناه منی.
- ای بابا. چرا میلرزی آخه؟ این بار چی دیدی؟
- تو که باور نمیکنی. پس فقط پیشم بمون.
- باشه. یه کوچولو ولم کن.
- میخوای بری.
- نمیرم دختر خوب. ول کن.
تارا با شک کمی دستانش را آزاد کرد که معین فوری او را در آغوش گرفت و روی تخت قرارش داد و سمت در حرکت کرد که همان لحظه دختری با چهرهای خونین و لباس سیاه، لبخندی کریه و ترسناک زد که تارا باز با گریه جیغ کشید و گفت:
- نرو.
- پیش در هستم.
معین در را باز کرد و رو به نگهبان گفت:
- برو دکتر و بیار.
نگهبان رفت و معین در را نیمه باز گذاشت و سمت تارا رفت و او را محکم نگه داشت و گفت:
- هیشش. هیچی نیست. آروم باش.
وقتی دید او آرام و قرار ندارد و همانطور میلرزد سعی کرد از راه دیگری او را آرام کند.
- اگه گریه نکنی برات پاستیل میخرم.
ولی او باز هم گریه میکرد. معین خواست او را در آغوش بگیرد که سهند با وسیله دکتری آمد و با اخم و جذبه به معین خیره شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com