#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_351

- به خدا...

معین حرف او را قطع کرد و گفت:

- هیچی نگو.

- من با اون دکتر راحت نیستم. خجالت می‌کشم.

- نگران نباش عوض شده.

- چرا؟

- وکیل نخواستیم.

تارا به چشمان او خیره شد و تخس گفت:

- خب چرا بد حرف می‌زنی باهام؟

- چون کار بد کردی.

- دیگه تکرار نمی‌شه.

- امیدوارم.

- قول می‌دم.

معین لبخندی زد و گفت:

- باشه.

- خب حالا پاستیل می‌دی؟

- نه.

و بعد هم بلند شد که برود، تا خواست در را باز کند که همان لحظه سایه‌ای سیاه به سرعت از دیدِ تارا محو شد و باعث شد تارا از ترس بلرزد و جیغ گوشخراشی بکشد. همین که معین برگشت و خواست بگوید چه شده! که تارا به سرعت خود را در آغوش او رها کرد و گریست.

- نرو نرو. تو رو خدا من می‌ترسم.

- تارا؟ جان من آروم باش.

- نرو.

romangram.com | @romangram_com