#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_350
آنها هم سراسر دردند.
فقط دردهایشان را...
پشت نقاب خنده و شادی پنهان میکنند.
ــــــــــــــــــــ
- تارا؟
- چیه؟
- تارا؟
- هان؟
- خیلی بی تربیت شدی.
- تربیتم دست خودمه.
- عصبی میشمها!
- مثلا عصبی بشی چی کار میکنی؟
- یعنی نمیدونی؟
تارا خود را از روی تخت عقبتر کشید و گفت:
- ببخشید.
معین ترشک را کنار او پرت کرد و گفت:
- این آخرین باریِ که میذارم ترشیجات بخوری.
- من که معذرت خواهی کردم.
- نزدیک بود هر دو مون و به کشتن بدی.
تارا مظلوم سر به زیر برد و گفت:
romangram.com | @romangram_com