#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_349
- سهند؟
- نمیخوام چیزی بشنوم.
ناگهان صدای بلند و جدیِ امیر که دیگر رمقی برای ایستادن نداشت هر دو نفرشان را خفه کرد.
- ساکت.
احساس سرگیجه کرد و طولی نپایید که بی حال دو زانو بر زمین سقوط کرد و مامورین و بقیه سمت او هجوم بردند. به کمک اردلان و مصطفی او را به بیمارستان ارتش بردند و بستری کردند. هر سه دور امیر بودند که مصطفی نا امید و درمانده رو به سهند گفت:
- باشه. دیگه مخالفت نمیکنم.
سهند سکوت کرد که اردلان رو به سهند گفت:
- تا عصر طول میکشه باید صبر کنی.
- ممنون.
- از زن داداش چه خبر؟
- خوبه. فرستادمش یه مدت خونه مادر زنم بمونه.
- خوبه.
- چه قدر امیر ناتوان شده.
- بیشتر از ما سه نفر امیر ضربه خورده. چند وقته درست و حسابی نه غذا خورده نه به خودش رسیده.
- چه روزگار با ما بد تا کرده.
- بالاخره تموم میشه. من تارام و نجات میدم.
سهند آهی دردناک کشید و گفت:
- میدونم.
چه کسی گفت که پولداران!
بی غم و غشعاند؟
romangram.com | @romangram_com