#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_348


- که پیش خودم باشی.

- اردلان؟

- خفه شو فقط.

امیر با گفتن کلمه " بی شعور " رویش را سمت پنجره برگرداند که اردلان گفت:

- حالا مثلِ دخترا قهر نکن.

دیگر صحبتی نکردند تا این که به اداره رسیدند و اردلان ماشین را پارک کرد و رو به امیر که تازه از ماشین پیاده شده بود کرد و گفت:

- قهری؟

- نه.

- پس راه کن بریم تو اداره.

و بعد هم با هم به داخل اداره رفتند.

ــــــــــــــــــــ

سهند که در حال بحث با مصطفی بود و هیج جوره قصد نداشت از تصمیمی که گرفته منصرف شود، عصبی روی صندلی نشست که مصطفی گفت:

- سهند نفهمی نکن. اونا شک می‌کنن.

- منو گول نزن مصطفی. دیدی که اردلان و سرهنگ هم مشکلی نداشتن. بگو مایل نیستی خلاص.

- آره مایل نیستم.

- باور کن من می‌فهمم. آخه مشکلت چیه؟

- مشکلم تویی.

- مشکل تو من نیستم. افکار مالیخولیایی هایی هست که تو ذهنت داری.

و بعد با صدای جدی و محکم‌تری گفت:

- من از تصمیمم بر نمی‌گردم.


romangram.com | @romangram_com