#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_347

- پس برم دیگه؟

- فردا بیا اداره با مصطفی و سرهنگ و بقیه هماهنگ کنم.

- خیلی عاشقتم.

- خیلی چندشی. گمشو برو اونور حالم به خورد.

- بی ذوق. خ*ر.

- خودتی. بریم بیرون.

و بعد هم باهم به بیرون رفتند و سهند خداحافظی کرد و رفت و بچه‌ها خوابیدند و اردلان و سودا هم خوابیدند.

صبح روز بعد سودا از خواب بیدار شد و بچه‌ها را از خواب بیدار کرد تا اردلان قبل از آن که به اداره برود آن‌ها را به مدرسه برساند. سپس مشغول صبحانه دادن به آن‌ها شد.

اردلان به سمت اتاق امیر رفت که امیر از صدای باز و بسته شدن در ناتوان چشمانش را از هم باز کرد که اردلان گفت:

- حالت خوبه؟

- خوبم.

امیر از روی تخت بلند شد و نشست و گفت:

- دیشب چی شد؟

- بیهوش شدی. زنگ زدم سهند اومد بهت سر و آرامبخش زد.

- مرسی. نمی‌خوای بگی چی شده؟

- نه. تارام و برگردون.

- من دارم تمام سعی‌ام و می‌کنم. پاشو تا من کارام و انجام می‌دم صبحونه بخور باید بریم.

- کجا؟

- پاشو.

امیر بلند شد و به همراه اردلان به بیرون رفت و پس از شستشوی دست و صورتش با اسحاق تماس بر قرار کرد و از او از بیمار فراری پرسید که اسحاق هم گفت " او را حوالی کوچه بالاتر پیدا کرده‌اند. " امیر نفس آسوده‌ای سر داد و سودا به او صبحانه داد. بچه‌ها آماده شدند و سوار ماشین اردلان شدند و امیر هم آماده شد. از آنجای که ماشینش در پارکینگ خانه خودش بود او هم سوار ماشین اردلان شد و همگی بعد از خداحافظی از سودا از خانه دور شدند. آرشام و دلارام و ترگل تا رسیدن به مدرسه شیطنت می‌کردند و می‌گفتند و می‌خندیدند. تا اینکه اردلان آن‌ها را جلوی مدرسه پیاده کرد و وقتی مطمئن شد که آن‌ها داخل مدرسه رفته‌اند. ماشین را سمت اداره حرکت داد که امیر گفت:

- منو واسه چی داری می‌بری اداره؟

romangram.com | @romangram_com