#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_346
- مرسی.
- از تارا خبر جدیدی نداری؟
- نه.
- میشه یه خواهش بکنم؟
- چرا که نه!
- میخوام من به عنوان دکتر برم عضو نفوذیها.
- عمراً.
- میخوام کنار تارا باشم.
- گفتم نه.
- اردلان؟
- ما یه دکتر دیگه فرستادیم.
- من که میدونم هزار تا بهونه میتونی بیاری منو بفرستی جاش. خواهش کردم.
- تو چیزی از گروهشون نمیدونی.
- خب تو بگو روشنم کن.
- نه.
- اردلان؟ اگه به اندازه تو حق نداشته باشم. ولی به اندازه دو سالی که منت کشیدم جای خواهر نداشتهام باشه و چهار سالی که کنارش بودم و هستم حق دارم کنارش باشم. و اجازه نمیدم مانعم باشی. خواهرمه و من بهش وابستهام. میخوام تا روزی که نجات پیدا کنه خودم پیشش باشم.
اردلان که منقلب شده بود. زیر لب زمزمه کرد.
- تارا چه کردی که همه دوستت دارن؟!
- نیازی نیست تارا کاری کنه اون خودش دنیایی از محبتِ.
- آره.
romangram.com | @romangram_com