#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_345

و بعد روی تخت نشست که اردلان گفت:

- پاشو تو که شام نخوردی.

- وقتی تارا پیشم نیست درد برام واجب‌تره تا شام.

ناگهان صدای ناز تارایش در ذهنش اکو شد که مهربان گفت:

- من دوست ندارم مرد زندگیم ضعیف باشه. باید همیشه قوی ببینمت.

دو دستش را هائل سرش کرد و گفت:

- نه نه.

بار دیگر صدای تارا در ذهن او اکو شد.

- امیر من حالم خوب نیست به دادم برس.

- نه نه.

- امیر صدای تیر می‌آد.

- تارا تارا.

اردلان سیلی محکمی روانه صورت او کرد که امیر بی اختیار روی تخت ولو شد و چشمانش سیاهی رفت که بار دیگر صدای تارا در ذهنش اکو شد.

- امیر من تنهایی می‌ترسم. بغل می‌خوام.

امیر بیهوش شد. اردلان نگران او را صدا کرد و تکانش داد. اما فایده‌ای نداشت. با سهند تماس گرفت و دقایقی بعد سهند با امکانات آمد و اردلان او را سمت اتاقی برد که امیر بیهوش بود. پس از معاینه‌اش، به او سروم وصل کرد و آرامبخشی داخل سروم او تزریق کرد و وسایلش را جمع کرد و بلند شد که اردلان گفت:

- سهند حالش خوبه؟

- نه. به استراحت نیاز داره. دیوانه وار عاشقه. ممکنه کار دست خودش بده. باید خیلی مراقبش باشیم.

- دیگه چی‌کارش کنم؟

- نمی‌دونم. تو گلوت خوب شد؟

- بهتره.

- خب خداروشکر.

romangram.com | @romangram_com