#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_344
- کی بود؟ چی شده؟
- اسحاق بود گفت یکی از مریضهام فرار کرده.
- ایشالله پیدا میشه. غذات و بخور.
و بعد دوباره مشغول غذا خوردن شدند، هنوز قاشق سوم را هضم نکرده بود که آب خورد و غذا را قورت داد و به رو به رو خیره شد که تارا با لبخند زیبا و مهربان در تصور او زنده شد و به عادت گذشته گفت:
- تارا چای بذار.
اردلان و سودا متعجب به او خیره شده بودند که صدای بغضآلود تارا در گوشش طنین انداخت.
- من پیشت نیستم امیرم.
اردلان او را صدا زد و گفت:
- کجایی؟ چرا هر چی صدات میکنم جواب نمیدی؟
- پس تارا کو؟
- امیر؟ حالت خوبه؟ چی داری میگی؟
- همین الان تارا بود.
- خیالاتی شدی امیر.
امیر کلافه بلند شد و گفت:
- ببخشید شامتون و کوفت کردم.
و بعد هم راه اتاق را پیش گرفت که اردلان دنبالش راه افتاد و صدایش زد. سودا هم ذهن بچهها را منحرف کرد و با آنها غذا خورد. با آن که خودش هم از نبود تارا رنج میبرد ولی حواسش به سلامتیِ خودش بود. اردلان با فریاد امیر را صدا زد و گفت:
- امیر صبر کن. بِایست ببینم. با توأم.
امیر وارد اتاق شد. همین که خواست در ببندد اردلان به شدن در را هل داد و عصبی گفت:
- چته؟
- تنهام بذار.
romangram.com | @romangram_com