#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_343

- می‌دونم.

و بعد هم او را از آغوش جدا کرد و گفت:

- حالا هم پاشو بریم شام.

امیر بلند شد و پیراهنش را پوشید و به همراه اردلان به آشپزخانه رفت. و بعد همگی دور هم نشستند. سودا اول برای آرشام و دلارام و ترگل غذا ریخت و بعد خودش، و امیر و اردلان هم برای خودشان. سپس همگی شروع به غذا خوردن کردند. امیر تازه قاشق اول‌ را تمام کرده بود که گوشی‌اش زنگ خورد. با معذرت خواهیِ کوتاهی گوشی را جواب داد.

- بله اسحاق؟

- سلام خوبی؟

- سلام خوبم. تو خوبی؟

- آره که توپم. کجایی؟

- خونه اردلانم. کاری داشتی؟

- عه! داشت یادم می‌رفت‌ها! آره.

- خب بگو.

- یکی از مریضات فرار کرد.

- چی؟ کدومش؟

- همون پسره که می‌خواست خودش و بکشه.

- لعنتی الان میام.

- نمی‌خواد. حراست بیمارستان و با یه سری نیروی گشت فرستادم پیداش کنن.

- خبری شد خبرم کن.

- باشه حتماً.

- منتظرما!

- باشه بابا.

و بعد هم قطع کرد که اردلان گفت:

romangram.com | @romangram_com