#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_342


- تو که حالت خوب شده بود. چی شد یه دفعه؟

امیر سکوت کرد که اردلان گفت:

- بهتره استراحت کنی. دو ساعت دیگه موقع شام صدات می‌کنم.

امیر خواست چیزی بگوید که اردلان انگشت اشاره‌اش را جلو آورد و گفت:

- هیچی نگو.

و بعد به سرعت از اتاق خارج شد و در را به هم کوبید. امیر پیراهنش را در آورد و روی تخت ولو شد و چشمان پر از دردش را بست و به فکر تارا خوابش برد.

دو ساعت بعد غذا آماده شده بود و سودا در حال چیدن وسایل روی میز غذا خوری بود.

اردلان به اتاق رفت و امیر را از خواب بیدار کرد. روی تخت نشست و گفت:

- خوب خوابیدی؟

- ممنون.

- بیا بریم شام.

و بعد خواست بلند شود که امیر دست او را فشرد و شرمنده گفت:

- ببخشید.

اردلان لبخند مردانه‌ای زد و گفت:

- مهم نیست. پاشو بریم.

همان که می‌خواست از جایش بلند شود. امیر او را در آغوش مردانه‌اش جا داد و گفت:

- باید ببخشی.

- خیلی خب بخشیدم.

و بعد دستش را دور کمر امیر حلقه کرد و گفت:

- من صلاحت و می‌خوام ولی تو خیلی نفهمی.


romangram.com | @romangram_com