#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_341

و بعد هم دوید و رفت.

امیر قرصی از جیب خارج کرد و سودا از یخچال آب پرتغالی برداشت و داخل لیوان ریخت و به دست امیر داد و گفت:

- این چه قرصیه؟

- به درد تو نمی‌خوره.

- می‌دونم به درد من نمی‌خوره. چی هست؟

همان لحظه اردلان بسته قرص را از دست امیر بیرون کشید و نگاهی کرد و با اخم و ترش رویی گفت:

- قرص اعصاب امیر؟

- بده لطفا.

اردلان آن را داخل سطل زباله داخل کابینت انداخت که امیر گفت:

- چی کار می‌کنی؟

- خفه‌ات می‌کنم یه بار دیگه مصرف کنی.

- اردلان؟

- زهرمار. اعصابت داغونه برو تو اتاق بتمرگ. حق نداری قرص بخوری.

امیر رو کرد سمت سودا و گفت:

- دختر عمو مسکن داری؟

اردلان عصبی رو به امیر غرید.

- بس کن. برو بخواب خوب می‌شی.

امیر هم عصبی شد و گفت:

- ولم کن اردلان. ولم کن. خوشم نمی‌آد کنترلم می‌کنی. با من مثه بچه‌ها رفتار نکن. اگه وجود من ناراحتت می‌کنه می‌رم راحت باشین.

- چرت و پرت تحویل من نده.

اردلان دست از بازوی او گرفت و او را سمت اتاق کشاند و او را روی تخت هل داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com