#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_340


- شوخی یعنی چی؟

- یعنی می‌خواد بخندونتت.

- آهان.

و بعد صورت او را با حوله خشک کرد و صورت خود را هم شست و از آن جا بیرون رفتند. امیر ترگل را از آغوش خارج کرد و گفت:

- می‌دونی ساعت چنده؟

- آره بابایی. تو مدرسه یاد گرفتم.

- خب الان ساعت چنده؟

ترگل دست امیر را گرفت و به ساعت مچی او خیره شد و گفت:

- ساعت الان 19:30 دقیقه شبه.

- آفرین.

و بعد باهم به آشپزخانه رفتند که امیر سودا و اردلان را در حال معاشقه دید و دست روی چشمان ترگل گذاشت و سرفه مصلحتی کرد که اردلان فوری از سودا جدا شد و سمت ظرفشویی رفت و خیلی خونسرد لیوانی برداشت. سودا هم شرمگین فوری سمت دیگ غذا رفت که روی گاز بود. امیر به روی خودش نیاورد و دستش را از چشم ترگل برداشت که ترگل گفت:

- بابایی چرا چشمام و گرفتی؟

- هیچی بابایی.

و بعد رو کرد سمت سودا و گفت:

- می‌شه لطفا یه آب پرتغال بهم بدی؟

- الان.

همان لحظه ترگل گفت:

- بابایی برم پیش آرشام و دلارام؟

- برو عزیزدلم. فقط دست و صورتت و کثیف نکن.

- چشم.


romangram.com | @romangram_com